اشعار حضرت رقیه(2)
دید بـا اینکه زمین خوردم مرا حُرمت نداشت
دخـتـرت بـابـا بـرای گریـه هم مهـلـت نداشت
هرچه گفتم من یتیمم ، باز مویـم را کـشـیـد
نانجیب انگار ترس از گیسوی عصمت نداشت
اسـتـخـوان نـازکـم را بـس کـه زیـر پـا گرفـت
زانوان اُفـتـان و خـیـزانم دگـر طاغت نـداشـت
صـورت مـجـروح مـن آمـاده ی سـیـلی نـبـود
لیک آن جـلاد ، جـز مـحـکـم زدن نیـت نداشـت
خوب شـد بـر صـورتم گُـل کاشتدستان عدو
ور نه این صورتنشان از مادر عصمت نداشت!
+ نوشته شده در ساعت توسط مدافع حرم
|
بسم رب الرقیه(سلام الله علیها)