رقیه یون


«رقـــیـــه یــــون» به وبگرد های عزیز که از«رقـــیـــه یـــون» بازدید می کنند خوش آمد گفته و از آنها خواهش میکند از تمامی مطالبی که در «رقــیــه یـــون»به عرضه گذاشته می شود،دیدن و با نظرات و پیشنهادات خود در پیشرفت وبهبود این وبلاگ یاری فرمایند.


همچنین در نظر سنجی ما شرکت کنید و نظرتان را درباره ی عملکرد وبلاگ بدهید و اگر از نظرتان وبلاگ عملکرد خوبی ندارد،خواهش می شود علت را بیان کنید.باز هم به «رقـــیـــه یــــون» سر بزنید.



http://axgig.com/images/09530894501070637267.jpg


شعر توصیف حضرت رقیه(سلام الله علیها)

حضرت رقیه

سـلام حـق بـه عفتت رقيه

به هر نفس ز عصمتت رقيه


عشق تو عشق ازلي رقيه
بنت حسين بن علي رقيه


ندارم از گفته‌ ي خود واهمه
فاطمه‌اي، فاطمه‌اي، فاطمه


رقيه اي مليكه‌ي ملكِ عشق
زينب دومين به شهرِ دمشق


چادر خاكي‌ات شفا مي‌دهد
مدينه، كعبه ، كربلا مي‌دهد


بـه پـای مـدحِ تــو بـمـانـد نـفـس
مديحه‌خوان تو حسين است وبس


تا كه نگه بر رخِ دختر كند
ياد ز آن گل رخِ مادر كند


به زير لب به سوره‌ي كوثري
بگـويـدش كـه ثـانـيِ مـادري


عمي العباس تو دل را بَرَد
دلِ اباالفضل بـه يـغـما بَرَد


تا كه تو را ديد اسيرِ تو شد
دامـانِ عباس سـريرِ تو شد


چو نه فلك گرمِ سجودِ شماست
خنده‌ ی زينب ز وجـود شماست


اي كه به هر دردوبلا راغبي
كتـاب صـبرِ عمـه را كـاتـبي


قطره‌ ی آسـمان بـه زير پَرَت
فلك چو اسپند به دورِ سرت


عرش دم از لحظه‌ي هستت زند
مَلَك كه گل بوسه به دستت زند


نورترين بـه ديدگـانـي شما
عمه‌ي صاحب الزماني شما


اي كه قلوبِ عاشقان گدايت
حسرت دل ، ضريح با صفایت

شعر حضرت رقيه(سلام الله عليها)

http://www.shiapics.ir/components/com_joomgallery/img_originals/__ashura_8/hazrate_roghaye_khaton_by_ranginkaman__wwwshiapicsir_20100506_1229494931.jpg

حق خواسته که دست عطا داشته باشی

بالا نشینی و گدا داشته باشی

والله که حق است درجمع بزرگان

بالای سر عمه جا داشته باشی

تو جمع صفاتی،توخودت جلوه ی ذاتی

باید حرمی نزد خدا داشته باشی

از آن همه شه زاده ی ارباب توباید

مخصوص خودت صحن وسرا داشته باشی

صد مریم وحوّا به درت سجده نمایند

گر قصدکنی که خاک پا داشته باشی

گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی

محتاج نباشی که عصا داشته باشی

تو فاتح شامی،سزد آن کس که مقامت

فرماندهی کلّ قوا داشته باشی 

مدافعان حرم

                  میگم به عالم،بی بیم شهیدست

دستهای ساقی گرچه بریدست            

           اما می بره دستی،که با خناسه

                   صحن تو تحت اللحفظه عباسه                   


تصاویر شفقنا از مرقد و داخل ضریح حضرت زینب (س)

یا بنت الحسین الشهید

در مکتب کربلا رقیه خاتون          عُمریست به دردانه تخلص دارد

بالای ضریح او ملک بنوشته                در دادن حاجات تخصص دارد 


شعر مدافعین حرم(7)

مدافعین حرم
اگر چه عشق هنوز از سرم نیفتاده
ولی مسـیر مـن و او به هم نیفتاده

به خواب سخت فرو رفته پای همت من
وگـرنـه اسـم کسـی از قـلـم نـیـفـتـاده

به غیر، کار ندارم به خویش میگویم
چرا هنوز به ابرویت  خم نیفتاده ؟!

بقیع شاهد زنده ، شبیه سامرا
که اتفاق از این دست کم نیفتاده

بماند اینکه به آن قوم رحم کرده حسین
هـنـوز سـفـره ی شـاه از کـرم نـیـفتاده

بماند اینکه چه خمپاره ها که آمده است
ولـی به حـُرمـت او در حـَرم نـیـفـتـاده

گذار پوست به دباغخانه می افتد
عرب هنوز به دست عجم نیفتاده

اگـر کـه پرچم عباس ، روی گنبد رفـت
سه ساله خواست بگوید علم نیفتاده

3ساله خواست بگوید که دختر علیست
هـنـوز قـیـمـت تـیـغ دودم ، نـیـفـتـاده !

اشعار حضرت رقیه(6)

ﻗﻄﺮه ای درﯾﺎ ﭘﺮﺳﺘﻢ ، ﯾﺎ رقیه ... در ﻫﻮاﯾﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﺴتم یا رقیه

دل ﺑﺮﯾﺪم از ﻫﻤﻪ ﺧﻠﻖ ﺟﻬﺎن ... ﻋﻬﺪ و ﭘﯿﻤﺎن ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺴﺘﻢ ﯾﺎ رقیه

ﺑﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ آﺷــﻨﺎ ﺷـﺪ ﺑﺎورم ... از ﺧـﻮد و ﺑﯿﮕـﺎﻧﻪ رﺳـﺘﻢ ، ﯾﺎ رقیه

ﭘﺎی در راه ﻃﻠﺐ ﺑـﻨـﻬﺎده ام ... دل ز ﻏﯿﺮ ﺣﻖ ﮔﺴـﺴـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪم در ﻫﻮای ﻋﺎﺷﻘﯽ ... ﺑﺮ ﺳـﺮ ﺑﺎﻣﺖ ﻧﺸﺴـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

ﺗﺎ ﻣﺮا ﺧﻮاﻧﺪی ﺑﺮﯾﺪم از ﻫﻤﻪ ... ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺧﻮد را ﺷﮑﺴـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

ﻫـﺮ ﭼـﻪ ﻫﺴـﺘﻢ، اي ﮔﻞ ﺑﺎغ ﺧﺪا ... از ﺗﻮﻻی ﺗﻮ ﻫﺴـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

ﻣﺴﺘﯽ ام اﻣﺮوز و ﻓﺮداﯾﯽ ﻧﺒﻮد ... ﻣﺴﺖ از روز اَﻟَﺴـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

ﺗﺎ ﺳـﭙﺮدم ﺳــﺮ ﺑﻪ راه ﺳـﺒﺰ ﺗﻮ ... ﻗﻄﺮه ای درﯾﺎ ﭘﺮﺳـﺘﻢ، ﯾﺎ رقیه

اشعار حضرت رقیه(5)


 پاسخ خنده


 دیگرنشانی نمانده ، ازگیسوان بلندم

 با اینکه مویی ندارم ، برچادرم پایبندم

 

 بردند ما را اسیری ، ازراههای کویری

 روحم کنارتنت ماند ، از کربلا دل نکندم

 

 دستم همیشه دخیل ِ، دیواریا دست ِعمه

 درخردسالی پدرجان ، حس می کنم سالمندم !


اشعار حضرت رقیه(4)


 آغازگریه


 نگاه قدسی اش اعجاز می کرد

 ملائک را غزل پرداز می کرد

 

 تمام شهرعطریاس می داد

 سحر،سجاده را تا باز می کرد

 

 میان ربناهای قنوتش

 هزاران قاصدک پرواز می کرد


ادامه نوشته

اشعار حضرت رقیه(3)

اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است

اين دختر حسين سر از تن بريده است

اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد

كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است

بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت

اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است
ادامه نوشته

اشعار حضرت رقیه(2)

دید بـا اینکه زمین خوردم مرا حُرمت نداشت

دخـتـرت بـابـا بـرای گریـه هم مهـلـت نداشت

هرچه گفتم من یتیمم ، باز مویـم را کـشـیـد

نانجیب انگار ترس از گیسوی عصمت نداشت

اسـتـخـوان نـازکـم را بـس کـه زیـر پـا گرفـت

زانوان اُفـتـان و خـیـزانم دگـر طاغت نـداشـت
ادامه نوشته

اشعار حضرت رقیه

دست از سرم بردار من بابا ندارم

زخمی شدم بهر دویدن پا ندارم


گيسو سپيدم احترامم را نگهدار

سيلي نزن من با كسي دعوا ندارم


 باشد بزن، چشم عمو را دور ديدي

من هيچ كس را بين اين صحرا ندارم

ادامه نوشته